العلامة المجلسي
484
حياة القلوب ( فارسي )
چاه فرود آمدند وشخصي را فرستادند كه براي ايشان آب از چاه بكشد ، چون دلو را به چاه فرستاد يوسف عليه السّلام به دلو چسبيد ، چون دلو را بالا كشيد طفلى ديد كه ديدهء روزگار مانند أو در حسن وجمال نديده است ، پس دويد بسوى رفيقان خود وگفت : بشارت باد كه چنين غلامي يافتم ، مىبريم وأو را مىفروشيم وقيمتش را سرمايهء خود مىگردانيم . چون اين خبر به برادران يوسف عليه السّلام رسيد به نزد مردم قافله آمدند وگفتند : اين غلام ماست ! گريخته بود - وپنهان به يوسف گفتند : اگر اقرار به بندگى ما نمىكنى ما تو را مىكشيم - پس أهل قافله به يوسف گفتند كه : چه مىگوئى ؟ گفت : من بندهء ايشانم . أهل قافله گفتند كه : به ما مىفروشيد اين غلام را ؟ گفتند : بلى . وبه ايشان فروختند به شرط آنكه أو را به مصر ببرند ودر اين بلاد اظهار نكنند ، وأو را به قيمت كمي فروختند ، به درهمى چند معدود كه هجده درهم بود ، از روى بىاعتنائى به يوسف « 1 » . وبه سند صحيح از حضرت امام رضا عليه السّلام روايت كرده است كه : قيمتي كه يوسف را به آن فروختند بيست درهم بود « 2 » ، كه به حساب اين زمان هزار ودويست وشصت دينار فلوس باشد . واز تفسير أبو حمزهء ثمالى نقل كردهاند كه : آنكه يوسف را خريد « مالك بن زعر » نام داشت ، وتا يوسف را خريدند پيوسته أو واصحابش به بركت آن حضرت خير وبركت در آن سفر در أحوال خود مشاهده مىكردند ، تا هنگامى كه از يوسف عليه السّلام مفارقت كردند وأو را فروختند ديگر آن بركت از ايشان بر طرف شد ، وپيوسته دل مالك بسوى يوسف عليه السّلام مايل بود ، وآثار جلالت وبزرگى در جبين أو مشاهده مىنمود ، روزى از يوسف عليه السّلام
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 340 . ( 2 ) . تفسير قمى 1 / 341 ؛ قصص الأنبياء راوندى 128 ؛ تفسير عياشى 2 / 172 .